siya on مهر ۲۴م, ۱۳۸۸

قطاری که به مقصد خدا می رفت

قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در مقصد دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق  را توامان بخواهد؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از آن بی شمار ادمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد,کسی کم میشد قطار می گذشت و سبک میشد , زیرا سبکی قانون راه خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت , به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند, اما اینجا ایستگاه آخر نیست.
مسافرانی که پیاده شدند , بهشتی شدند. اما اندکی, باز هم ماندند, قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما, راز من همین بود. آنکه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود نه مسافری

برچسب‌ها: , , , , , ,

siya on مهر ۲۴م, ۱۳۸۸

به نام خدایی که پناه بی پناهیمان است
ما خدا را گم میکنیم در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد. خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست. تا به حال چند بار خوشی هایمان را آرام و بی بهانه به او گفته ایم؟ تا به حال به او گفته ایم که چقدر خوشبختیم؟که چقدر همه چیز خوب است؟ که چه خوب که او هست؟خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست. زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم خیال میکنیم تنها زمانی او ما را دیده که به خواسته های خود برسیم. خیال میکنیم تنها در آن زمان است که او مارا حس کرده….. گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست.
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم
و به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد.

siya on مهر ۱۸م, ۱۳۸۸

دعا

تچر آی تی